لوگو دارالعلوم نوبندیان

نیم‌نگاهی به زندگانی و خدمات مولانا جلال‌الدین شه‌بخش

مولانا جلال‌الدین رحمه‌الله یکی از علما و دلسوزان بلوچستان بودند که در گمنامی، اما با عزمی راسخ، اعتمادی قوی و توکلی راستین مشغول خدمت دین بودند. ایشان تا آخرین لحظات زندگی پربرکت خویش از این هدف مهم غفلت نورزیدند.

 زادگاه و تحصیلات

مولانا جلال‌الدین در سال ۱۳۴۳ هـ ش. در روستای «قلعه بید» از توابع بخش کورین زاهدان در خانواده‌ای فقیر به دنیا آمد. خانواده ابتدا نام وی «جمال‌الدین» نهادند. ولی مدتی بعد به‌خاطر تعویض شناسنامه نام‌شان به جلال‌الدین تغیر یافت. بسیار از افراد کهن‌سال ایشان را هنوز با همان نام (جمال‌الدین) می‌شناختند.

ایشان پس از مدتی از «قلعه بید» به روستای خویش حسن‌آباد کورین آمدند و تحصیلات ابتدایی را در روستای همجوار که محمدآباد نام دارد شروع کردند. بعد از پایان دوره ابتدایی، برای تحصیل در دوره راهنمایی به زاهدان رفتند و این دوره را در مدرسه «میثم تمّار» به پایان رساندند. دوره دبیرستان را نیز در مدرسه باهنر زاهدان گذراندند. ولی بنابر عللی موفق به کسب دیپلم نشدند و به‌همین علت ترک تحصیل نموده و آماده رفتن به خدمت سربازی شدند.

شوق عبادت

به گواهی خانواده و دوستان مولانا جلال‌الدین از همان دوران نوجوانی علاقه شدیدی به نماز و عبادت، مجالست با نیکان و شرکت در جماعت‌های تبلیغی داشتند.

در این‌ رابطه مادر گرامی ایشان می‌گوید: هنگامی‌که ایشان در دوران دبستان مشغول به تحصیل بودند، ماه رمضان که فرا می‌رسید روزه می‌گرفت. یک‌مرتبه من گفتم: وقتی پنج‌شنبه‌ها به منزل می‌آیی، روزه نگیر! می‌خندید و می‌گفت: من روزه را برای یک استکان چایی ترک نمی‌کنم.

مادرش می‌گوید: من هرگز به‌ خاطر ندارم که در دورانی کودکی یا نوجوانی ایشان را برای نمازخواندن تذکر دهم. ‌چون عادتش بود که با شنیدن اذان فورا به‌طرف مسجد می‌دوید.

فرار به مدرسه

خود ایشان تعریف می‌کردند: روزی که داشتم برای اعزام به خدمت سربازی آمادگی می‌گرفتم، یکی از دوستان جماعت تبلیغ را دیدم، وقتی‌که ایشان را از تصمیم خودآگاه کردم به من گفت: شما اگر به خدمت سربازی بروی بعد از پایان یافتن دوره خود، حداکثر اینکه راننده کامیون می‌شوی و این شغل شما قرار می‌گیرد، ولی اگر به مدرسه دینی بروی و مشغول به تحصیل علوم دینی شوی، این برایتان مناسب‌تر است؛ این مشورت مخلصانه سبب تحول بزرگی در زندگی ایشان شد و بارها از ایشان شنیدم که خودشان را مدیون این بزرگوار می‌دانست.

مولانا تحصیلات علوم دینی را از مدرسه تعلیم‌القرآن شوری شادی آغاز کردند. سپس به دارالعلوم زاهدان رفتند و تا مقطع سوم سطح در آنجا درس خواندند. ایشان برای ادامه تحصیل به منبع‌العلوم کوه‌ون رفته و در خدمت قطب دوران مولانا محمدعمر سربازی رحمه‌الله زانوی تلمذ زدند. مرحوم تحصیلاتشان را همان‌جا به پایان رساند.

اهتمام به دعوت و خدمت

مولانا جلال‌الدین از همان دوران طلبگی علاقة فراوانی به دعوت و تبلیغ داشت. ایشان در دورانی طلبگی بود با مرکز جماعت تبلیغ و با اهالی آن ارتباط تنگاتنگی داشت. در تعطیلات حتما تشکیل می‌شد و چندین بار جماعتی را از اهل روستا با خود می‌برد. به افراد مسنّی که تشکیل بودند در انجام کارهایشان خیلی کمک می‌کرد و خدمت به آن‌ها را مایه سعادت خود می‌دانست؛ مولانا هنگامی‌که در روستا بود به خواندن احادیث در مسجد و تشریح آن خیلی اهتمام می‌ورزید؛ و تا آخرین لحظات زندگی خود به این امر پابند بود.

یادم می‌آید وقتی در دارالعلوم زاهدان مشغول به تحصیل بودند، شب‌های جمعه طلاب را برای رفتن به مرکز تشویق می‌کردند و خودش با شوروشوق فراوانی به آنجا می‌رفتند و تا آخر زندگی مبارک‌شان هر وقت به زاهدان می‌رفت، شب جمعه به مرکز می‌رفت. عادت داشت هرگاه به روستا برای دیدن والدین می‌آمد، قبل از رسیدن وقت نماز، اوقات اقامه جماعت را می‌پرسید. سعی می‌کرد زودتر به مسجد برود و نمازهایش را با اطمینان خاطر ادا می‌کرد و هرگز عجله نمی‌کرد. گاهی چنان سجده‌های طولانی می‌کرد، گویا اصلا دلش نمی‌خواست سر از سجده بردارد.

یکی از صفات بارزش که موجب شد محبوبیت وی در دل‌ها قرار گیرد، این بود هر وقت که به روستا می‌آمد به منزل اکثر خویشاوندان که مسن یا بیمار بودند می‌رفت و جویای حالشان می‌شد. رفتن نزد جماعت‌هایی که تشکیل بودند جزء کارهای لاینفک زندگی‌اش بود. هرگاه باخبر می‌شد در فلان‌جا جماعتی آمده با تعدادی از دوستان به ملاقاتشان می‌رفت و اگر جماعتی به روستای ما می‌آمد بسیار خوشحال می‌شد و این شادی به‌وضوح در چهره‌اش دیده می‌شد و سعی می‌کرد به گونه‌های مختلف آنان را اکرام کند و به افراد خانواده نیز خیلی تأکید می‌کرد.

یادم می‌آید روزی جماعتی به روستایمان آمده بود خیلی خوشحال بود، لحظاتی بعد من متوجه شدم که ایشان به منزل رفته و گالن‌ها را آب کرده و شخصا سرویس‌های بهداشتی را تمیز کرده بود و داشت به‌طرف خانه می‌رفت. من به طرفش رفتم و در دلم این خیال آمد که کاش این جوانان جماعتی خودشان اقدام به نظافت سرویس‌ها می‌کردند و مولانا را زحمت نمی‌دادند، ولی به‌محض آمدن این خیال در ذهنم، رویش را به‌طرف برگرداند و فرمود: نگاه شما نباید فقط به این چند جوان باشد، بلکه باید توجه کنی که این کار جماعت چنان عظیم است که به خاطر عظمت و احترامش این جوانان قابل‌احترام و مستحق خدمت هستند.

به‌سوی نوبندیان

مولانا جلال‌الدین رحمه‌الله پس‌ از فراغت، به مدت یک سال به‌منظور تزکیه باطن به جماعت تبلیغ در پاکستان رفتند. سپس ایشان با مشورت حضرت مولانا مفتی محمدقاسم قاسمی حفظه‌الله به نوبندیان آمدند و تا آخرین لحظات زندگی در این خطّه مشغول به خدمت و فعالیت دینی بودند.

ایشان به هر وجب دارالعلوم نوبندیان عشق می‌ورزید و برای برآورده‌شدن آرمان‌ها و آرزوهای استاد بزرگوارشان حضرت مولانا مفتی محمدقاسم قاسمی حفظه‌الله، لحظه‌ای از سعی و تلاش و کوشش بازنمی‌ایستاد و برای اینکه مدرسه به قول استاد قاسمی حفظه‌الله «جزیره نشود»، ایشان خودشان را پل ارتباطی بین مردم و مدرسه قرار داده بود و به تمام مناطق دشتیاری سر می‌زد و با مردم ملاقات می‌کرد و همراه طلاب تشکیل می‌شد.

ایشان بارها جمله استاد بزرگوارشان مولانا محمدعمر رحمه‌الله را نقل می‌کرد که هرگاه خدمت حضرت مولانا سربازی می‌رسیدم می‌فرمود: از کدام طرف می‌آیی از نوبندیان یا از منطقه خودت؟

می‌گفتم: من هنوز نوبندیانم، مولانا می‌فرمود: «مَن ثَبَتَ نَبَتَ».

ایشان ثابت قدم ماند و تلاش مجاهده کرد تا اینکه امروز  این باغ معنوی باجان فدایی‌های او و همکارانش به برکت دعاهای استاد قاسمی به ثمر نشسته است.

مولانا روزی به من گفت: یک‌مرتبه بچه‌هایم خیلی اصرار کردند که به منطقه خودمان برویم، چون شما اینجا به‌اندازه توان خود خدمت کرده‌اید و من چون اصرار زیادشان را دیدم روزی خدمت حاجی عبدالرئوف (امیر مرکز جماعت تبلیغ زاهدان) حاضر بودم، ایشان را در جریان گذاشتم فرمود: هرگز چنین خیالی را در ذهنت نیاور که از استاد قاسمی حفظه‌الله

جدا شوی، ولی اصرار کردن بچه‌هایت را با ایشان درمیان بگذار؛ البته نه به این هدف که به شما اجازه رفتن بدهد، بلکه به خاطر اینکه مولانا شما را راهنمایی کند تا بتوانی خانواده‌ات را قانع کنی. مولانا فرمود: من با دلهره این مسئله را با حضرت استاد درمیان گذاشتم، ایشان فرمود: من از شما انتظار نداشتم شما این مسئله را مطرح کنی و من عرض کردم من به خاطر این هدف این مسئله را ذکر کردم. ایشان فرمود: بعد از تمام شدن بیست سال دراین‌باره بحث خواهیم کرد. می‌گفت: وقتی دوباره خدمت حاجی عبد الرئوف حفظه‌الله رسیدم و سخن حضرت استاد را خدمتشان عرض کردم فرمود: ایشان بیست سال گفته‌اند ولی من به شما میگویم هرگز از نوبندیان به‌جای دیگری نروید.

ایشان در نوبندیان ماندند و با جدیت تمام به هدف والای خویش یعنی تعلیم و تعلم و تبلیغ ادامه دادند تا اینکه در همین مسیر جان به جان‌آفرین تسلیم کردند و به خیلی از انسان‌ها درس اخلاص، فداکاری و استقامت دادند.

یکی از درس‌های مهمی که از زندگی این بنده مخلص خداوند باید گرفت این است که ایشان عملا نشان دادند که برای خدمت به دین و جامعه اسلامی لازم نیست، همه امکانات فراهم باشند و انسان باید حتما دارای حافظه خارق‌العاده‌ای باشد، بلکه در این مسیر فقط عشق و اخلاص و یقین و همت لازم است.

آنچه انقلاب و تغییرات می‌آورد این است که انسان با عزمی راسخ، عاشقانه در این وادی گام نهد و با تمام توان خود مخلصانه به سعی و تلاش بپردازد و یقین داشته باشد، آن ذاتی که جهت رضایتش این قدم‌ها برداشته می‌شوند بسیار مهربان است و روزی پاداش تمام اعمال نیک انسان را به وی می‌دهد هرچند در دنیا انسان‌ها مطلع نشوند.

سرانجام این مجاهد نستوه و این بنده مخلص خداوند بامداد جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۶ مصادف با اول محرم ۱۳39 در جمع طلایی که با آن‌ها تشکیل شده بود در حال شنیدن آیات کلام‌الله مجید جان به جان‌آفرین سپردند و از این جهان فانی به سرای ابدی کوچ کردند:

ببار ای شمع اشک از چشم خونین / که شد سوز دلت بر خلق روشن

مکن کز سینه‌ام آه جگرسوز / براید همچو دود از راه روزن

گویی در آن لحظات ملکوتی روح بی‌قرارش با زبان حال این اشعار حافظ را زمزمه می‌کرده که:

چنین قفس نه سزای چون من خوش الحانیست / روم بگلشن رضوان که مرغ آن چمنم

چگونه طواف کنم در فضای عالم قدس / که در سراچه ترکیب تخته‌بند تنم

روحش شاد و راهش پر رهرو باد. اللهم اغفرله وارحمه و عافه واعف عنه و اکرم نزله ووسّع مدخله، وابدله دارا خیرا من داره واهلا خیرا من اهله.

نویسنده: مولوی جان‌محمد نظری (بنی قلندر)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *