لوگو دارالعلوم نوبندیان

میم مثل معلم

مهر ماه یکی از سال‌های دهۀ 40 خورشیدی است. مدرسۀ ابتدایی روستای محروم نوبندیان در 50 کیلومتری چابهار، تازه با یک کلاس درس و یک معلم و چند دانش‌آموز خردسال کارش را آغاز کرده است. معلم اسمش «نظرمحمد میربلوچزهی» است. «واحدبخش بادپا» و «شه‌بخش بادپا» و «عبدالقیوم بادپا» و «محمدقاسم بادپا (بنی‌کمال/ قاسمی)» و چند نفر دیگر هم دانش‌آموزان این کلاس هستند. همه با هم فامیلِ نزدیک و البته دوستان بسیار صمیمی.
سال اول به‌خوبی سپری می‌شود و معلم مهربان با دلسوزی هرچه بیشتر تلاش می‌کند شاگردانش چیزی یاد بگیرند و به جایی برسند. پنج سال دیگر هم می‌گذرد و همان دانش‌آموزان کلاس اولی، زیر دست «نظرمحمدِ» مهربان خواندن و نوشتن یاد می‌گیرند و دنیا جلوی چشمان‌شان رنگی دیگر به خود می‌گیرد. سال ششم که تمام می‌شود، همان حکایت همیشگیِ فراق و جدایی و سُر خوردن قطرات اشک روی گونه‌های معلم و دانش‌آموزان تکرار می‌شود. نظرمحمد بلوچزهی به شهرش «خاش» باز می‌گردد و روزگار هر یک از شاگردان او را به جایی می‌برد، یکی را به دانشسرای عالی بندرعباس، یکی را به دارالعلومِ کراچی پاکستان و…

سال‌های میانی دهۀ 60 خورشیدی است. واحدبخش چند سالی است که «معلم» شده تا مثل «نظرمحمد» به کودکان دیارش درس مهربانی بیاموزد. او حالا اهل کتاب و مطالعه است و البته عاشق نوشتن. به بلوچی داستان می‌نویسد و به بلوچی داستان ترجمه می‌کند.
محمدقاسم از بزرگ‌ترین مدرسۀ علوم دینی پاکستان، یعنی دارالعلوم کراچی فارغ‌التحصیل شده و چند سالی هم آنجا درس داده است. او حالا به ایران برگشته و این بار در بزرگ‌ترین مدرسۀ علوم دینیِ کشورش، دارالعلوم زاهدان تدریس می‌کند. محمدقاسم هم مثل پسرعمویش، واحدبخش اهل کتاب و مطالعه است. او هم به نوشتن علاقه‌مند است. بیشتر به فارسی می‌نویسد و کتاب‌هایی از عربی و اردو به فارسی ترجمه می‌کند.

سال‌های میانی دهۀ 80 خورشیدی است. حالا دیگر خیلی‌ها در ایران و بسیاری از کشورهای اسلامی محمدقاسم را با عنوان «مفتی محمدقاسم قاسمی، استاد فقه و حدیث دارالعلوم زاهدان» می‌شناسند. شاگردان بسیاری تربیت کرده و بسیاری از مردم منطقه به او ارادت و اعتماد ویژه‌ای دارند.
باری، مفتی محمدقاسم قاسمی به همراه چند نفر از زاهدان به خاش سفر می‌کند. این شهر همیشه برای مفتی محمدقاسم یادآور معلم مهربان او و دوستان هم‌روستایی‌اش بوده و است. در خاش علمای شهر به استقبال او و همراهانش می‌آیند. برنامه‌های سفر که تمام می‌شوند مفتی محمدقاسم به علمای خاش می‌گوید: «من مدیون شما مردم خاش هستم چون اولین استاد و معلم من خاشی بوده است. او به من 6 سال خواندن و نوشتن آموخت و چه زحمت‌ها که نکشید…» خاشی‌های مجلس تعجب می‌کنند و می‌گویند: «چگونه ممکن است؟ اینجا در شهر ما که آن زمان مدرسه‌ای نبوده است، نه مدرسۀ دینی و نه مدرسۀ دولتی! شما چگونه نزد یک خاشی درس خوانده‌اید؟!» استاد داستان را برای آنان تعریف می‌کند و می‌گوید: «آدرس منزل آقای میربلوچزهی را برایم پیدا کنید، می‌خواهم از فرصت استفاده کنم و سری به او بزنم و احوالش را جویا شوم!» میزبانان خاشی قدری جا می‌خورند. یکی از آنها با بی‌تفاوتی می‌گوید: «فلانی را می‌گویید؟ اون بنده خدا بازنشسته شده و حالا دیگر از کار افتاده است.اجازه دهید کسی را بفرستیم تا خودش را بیاورد اینجا. مناسب نیست شما به آنجا بروید!»
استاد قاسمی مخالفت می‌کند و باتاکید می‌گوید: «می‌خواهم خودم پیش ایشان بروم» و می‌رود. نظرمحمد میربلوچزهی وقتی شاگرد سال‌های دورش را در منزلش می‌بیند، چنان خوشحال می‌شود که انگار تمام دنیا را به او داده‌اند. خاطرات خوش سال‌های معلمی بار دیگر برایش زنده می‌شوند.

سوم مهرماه سال 1398 است. مدرسه‌ها تازه باز شده‌اند. استاد قاسمی این بار در دفتر مجلۀ ندای اسلام از معلم کلاس اولش یاد می‌کند: «نظرمحمد میربلوچزهی حالا به رحمت خدا رفته‌ است. من با پسرش، سیامک در ارتباط هستم. همین دیشب تلفنی با سیامک حرف زدم و احوال خانواده‌اش را پرسیدم. از عموهایش پرسیدم. گفت: «فقط عمو درمحمد من در قید حیات است و بقیه همه دارفانی را وداع گفته‌اند.»
من از همان سال‌ها تاکنون هیچ‌گاه ارتباطم را با آقای میربلوچزهی و خانواده‌اش قطع نکرده‌ام. مرحوم واحدبخش بادپا هم ارتباطش را قطع نکرد و حتی یک‌بار وقتی متوجه شد آقای میربلوچزهی مشکل مالی دارد، همانجا از نوبندیان کمکی جمع‌آوری کرد و به دست معلمش رساند. این همدردی خیلی مرحوم میربلوچزهی را خوشحال کرد. خدا رحمتش کند.»

به روایت قلم یعقوب شه‌بخش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *